تبليغاتX
فانوس...

فانوس...

نشریه دانشجویی

بنا به درخواست های مکرر دانشجویان عزیز مبنی بر درج مطلبی در مورد آموزش روزنامه نگاری , در روزنامه دیواری فانوس توسط آقای نویسنده , مطلب زیر تقدیم حضور می گردد :

چگونه یک روزنامه نگار موفق شویم!

1- برای شروع کار اگر سواد کافی برای نوشتن یک متن متناسب با یک موضوع مشخص را ندارید! یا اینکه در دوران تحصیلات ابتدایی هرگز املا و انشا بالاتر از 12 نگرفته اید! اینترنت بهترین گزینه برای حل مشکل است! شما می توانید تنها با درج نام خودتان به جای نویسنده اصلی, اولین اثر خود را تجربه کنید!! توصیه می شود از مطالب سایت هایی که داعیه روشنفکری دارند بیشتر استفاده کنید! ضمنا اصلا نگران لو رفتن منبع مطالب نباشید, چون کسی حوصله مچ گیری از شما را ندارد!

2- اگر از شخصی حقیقی یا حقوقی بدتان می آید و می خواهید او را به چالش بکشید و عرضه انتقاد منطقی و منصفانه و متفکرانه و عاقلانه و مودبانه و ... را ندارید, به راحتی می توانید با درج عکس های نامناسب از طرف, کلی او را ضایع کنید! در صورتیکه طرف خوش تیپ و قیافه هم نباشد(مثلا همین احمدی نژاد خودمون) کارتان خیلی راحت تر خواهد بود! اگر فتوشاپ هم بلد بودید بد نیست عکس را کمی دستکاری هم بکنید!!

3- برای پیشبرد اهدافتان بد نیست گهگاهی از دروغ مصلتی استفاده کنید. زیاد هم به فکر مسائل اخلاقی آن نباشید و وجدان درد نگیرید! چون یک روزنامه نگار روشنفکر وظیفه اش روشن کردن افکار عمومی می باشد و هدفش مقدس تر از این حرف ها است!! اگر هم دروغتان لو رفت و دیدید دارید تابلو می شوید, قیافه حق به جانب بگیرید و با دروغ های مصلحتی دیگر(برای رضای خدا) قضیه را فیصله دهید!!

4- یک روزنامه نگار حرفه ای و نو اندیش باید بلد باشد چگونه چهره مخالفان را مخدوش کند. سیاه نمایی بهترین راه برای رسیدن به این هدف است. یعنی از طرف مقابلتان فقط به نکات منفی او توجه کنید و نکات مثبت وی را کاملا بی ارزش نشان دهید! (یکی از نمونه های موفق این روش , برخورد بعضی از روزنامه نگاران نواندیش با مسئله سهمیه بندی بنزین در دولت نهم می باشد!!!)

5- اگر در محیط های دانشجویی مشغول فعالیت و خدمت به فرهنگ(یا فرنگ) هستید و به شدت با مشکل جذب مشتری و فروش مواجه اید , توصیه می شود به جای استفاده از آقایان بدقواره و سیبیل کلفت برای فروش نشریه از خانم های.... استفاده کنید! فکرتان جای بد نرود؛ چون صفت های خوب خانم ها خیلی زیاد بود در اینجا به سه نقطه اکتفا کردیم!! مطمئن باشید این کار شما در حقیقت همان ارج نهادن به کرامت انسانی خانم ها است و استفاده ابزاری از آن ها نمی باشد!!!

6- اگر پس از رعایت موارد بالا یک نفر بیکار پیدا شد (مثلا آقای نویسنده) و دستتان را برای همه رو کرد! با هوچی گری و  مظلوم نمایی او را محکوم کنید! مثلا بنویسید کلی از مطالب ما را سانسور کردند! و یا بنویسید با این همه فشارهایی که بر ما وارد می شود چگونه می توان فعالیت فرهنگی(یا فرنگی) کرد! و یا .....

 

امید است پس از رعایت نکات بسیار کلیدی  و مهم ذکر شده! حداقل در یکی از نشریات دانشجویی معتبر و پرمحتوا و پر مخاطب متعلق به روشنفکران ! مشغول به کار شوید!

البته با کمی تلاش بیشتر به همین زودی ها شما کشف می شوید! و قادر خواهید بود در یکی از روزنامه های آزادی خواه وابسته به جریان روشنفکری! به صورت افتخاری فعالیت کنید!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 15:43  توسط هیات تحریریه  | 

وسیله ای مکعب مستطیل شکل دارای چندین سوراخ از برای دید زدن مکان ها و صحنه های مختلف و یا ضبط و پخش و تفسیر و فروش آن به منظور کسب منافع مالی یا معنوی ویا ارضاء سادیسم های روانی.

در فرهنگ لغات معین نیز در ذیل این واژه آمده است : وسیله ای برای دیدن ، شنیدن ، فهمیدن ، بریدن و دوختن و تنها به قاضی رفتن و راضی برگشتن که نصب آن در مراکز عمومی و علمی نشانه ای است از رشد آزادی های مدنی و روحیه ی اعتماد به غیر .

ابوحیدر الدین حراس آبادی نیز در کتاب " فواید الدوربین فی العواید المچ گیری " می نویسد : " اصولا ساخت دوربین به منظور کشف و ضبط دوستی های زاید است " نگارنده در ادامه با استناد به شواهد تاریخی می نویسد : " عبارت معروف دوری و دوستی در ابتدا دوربین و دوستی بوده است که پس از استعمال فراوان در بین مردم "بین" آن حذف شده است و اکنون از بن دیدن استفاده نمی شود بلکه ندیده هم می توان مچ گیری کرد .

معین الدین ابوتنبکی در تصنیف بلندی که در مدح دوربین و بیان فواید استعمال آن در مراکز فرهنگی ، دانشگاهی ، عمومی ، دانشگاهی ، رفاهی ، دانشگاهی ، اقتصادی و دانشگاهی سروده است می فرماید :

من از دور دیدمت

ناجور دیدمت

تو تنها بودی و

من جور دیدمت

اضهار نظر ها در مورد این پدیده عجیب و این کشف جالب انسان معاصر بسیار زیاد است که در این مقال نمی گنجد و اگر هم بگنجد حذف می شود . علاقه مندان به کسب اطلاعات بیشتر می توانند به کتب معتبر در این باره مراجعه کنند و یا کمی به در و دیوار اطرافشان توجه کنند .

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 15:41  توسط هیات تحریریه  | 

نسل منفی یكم و منفی دوم و منفی سوم بیشتر در كوچه ها عاشق می شدند. خوراكشان هم همسایه روبرویی بود. دعوا و كتك كاری و » آخ دیگه آبرومون جلوی در و همسایه رفت «هم هكذا. نسل صفرمی ها و نسل یكمی ها اما درشرایط دیگری عاشق شدند. آنها گاهی در پیاده رو نامه های عاشقانه ردوبدل می كردند و درعین حال گاهی كتاب هایی به هم می دادند و زیر جملات عاشقانه اش خط می كشیدند. این كار دو حسن داشت. یكی اینكه طرف تابلو نمی كرد كه بلد نیست یك نامه عاشقانه بنویسد دوم اینكه ادبیات هم وارد ماجرا می شد. در همین فاصله كم كم در كشورهایی مثل هند با یك عینك جابجا كردن یابا یك بوق با یك درخت خیلی ها عاشق می شدند.

وقتی به نسل ما كه سوم باشد نوبت عاشقی رسید دیدیم روش های بروز عشق و علاقه با سرعتی معادل سرعت نور افزایش یافته است. اتوبوس و رستوران و پیتزای مخلوط و یك بلیت سینمای اضافه و حتی روی دیوار توالت های عمومی ازعشق خوانده می شد. بعلاوه چت روم ها كه خودش فرصت خفنی بود برای اینكه شما بتركانید.

این مقدمه تاریخی را برایتان نوشتم كه اضافه كنم:

دراین میان یك جور عشق دیگر هم بود كه گریبان یكسری آدم های صاف و صادق را گرفت. یعنی آنها درحقیقت گریبان این عشق را گرفتند.

همان هایی كه عشقشان ایران بود و درد دین داشتند. آنها رفتند جنگیدند تا من و تو سالها بعد راحت عاشق شویم و شیطنت كنیم... چه باك اگر باشند و گاهی سرمان فریادی هم بكشند!

                                                                کامران نجف زاده

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 15:37  توسط هیات تحریریه  | 

الان که دارم این نامه را برای شما می نویسم سرگیجه شدیدی دارم و دنیا دارد به دور سرم می چرخد. چند روزی است که همه جانم درد می کند. با کلی مقاومت توانسته ام از زیر تیغ جراحان فرار کنم تا حالا. ولی این روزها زندگی برایم خیلی سخت شده است. حالا مدتی است که توی یک تعجب بنفش هستم و توی گوشم صدای آژیر قرمز پیچیده! همه چیز برایم خیلی عجیب است. بماند اینکه اگر شما هم به جای من بودید تا حالا از تعجب شاخ که هیچ , دم هم درآورده بودید! تعجب به خاطر این چیزهای عجیب و غریبی که نثار من می کنند پشت سر هم !

یک کمی هم آلزایمر گرفته ام انگار! چون خیلی چیزها را کم کم دارم فراموش می کنم. حالا دیگر طعم اصلی قورمه سبزی , چلو مرغ , چلو گوشت , عدس پلو  و خورشت قیمه را به سختی می توانم به یاد بیاورم! لطفا تا از دست نرفته ام به دادم برسید! راستی یادم رفت خودم را معرفی کنم ؛ من معده ی یک دانشجو هستم!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 0:51  توسط هیات تحریریه  | 

روز اولی بود توی ترم جدید که آمده بودم دانشگاه. داشتم از سلف سرویس غذا می گرفتم برای سحری ببرم خانه که یک نفر کنارم گفت : سلام الیاس. اولش هَنگ کردم ؛ آخر غیر از ما دو نفر کسی آن جا نبود , اسم من هم الیاس نبود . تازه با اون آدم هم که رابطه ای نداشتم اصلا ! تا فردای آن روز چند نفری توی دانشگاه و توی SMS هایشان هی به من گفتند : الیاس! خلاصه یکی پیدا شد و داستان سریال اغما و الیاس را برایم تعریف کرد. چند شبی این سریال را تماشا کردم و دیدم خیلی کم لطفی است که از کارگردانش تقدیر نکنم! برای همین نامه ای برای جناب سیروس مقدم نوشتم به این شرح:

جناب سیروس خان مقدم سلام.(1)

چند قسمتی از سریال تاثیرگذار اغما(2) را دیدم. بسیار جذاب و تماشایی بود. می خواستم بگویم خیلی ممنون که چهره واقعی شیطان را خلاصه به ما نشان دادی! خیلی ممنون که این روزها تو کوچه و خیابان خیلی ها به این جوان هایی که چهره مذهبی دارند می گویند الیاس! خیلی ممنون به خاطر این فرهنگ سازی که انجام دادی! خیلی ممنون که چهره واقعی آن ها را رو کردی! اصلا این افراد مذهبی همه شان ریاکار و  دورو هستند! حالا این که آی کیوی مردم به اندازه تو  نیست دلیل نمی شود تو هم که با آن هوش وافرت از باطن آن ریاکارها مطلع شدی چیزی به کسی نگویی! تو پوآروی ایرانی جانم! اصلا این دزدها و قاتل ها و تبهکارها را , همه شان را همین افراد مذهبی گول می زنند!

سیروس خان حتما نسخه ی سینمایی فیلم را هم آماده کن و به جشنواره های خارجه بفرست. شاید نمردیم و خلاصه اسکار به ایران آمد! مطمئنم حداقل یک مرغی, سیمرغی, چیزی توی این جشنواره فجر خودمان می گیری!    

سیروس خان شب قبل از خواب حتماً دندان هایت را مسواک بزن. مبادا الیاس گولت بزند و فراموش کنی!

 

نامه که تمام شد تا الآن دارم با خودم فکر می کنم که دیگر به مسجد نروم , حتما آن جا الیاس گولم می زند! از بقالی سر کوچه خرید نکنم , شاید عباس آقا بقال همون الیاس باشد! سوار تاکسی هایی که راننده شان ریش دارد نشوم , احتمالا راننده الیاس است ! و هزار تا فکر دیگه ...

آخرش هم تصمیم گرفتم بروم یک عالمه از فیلم های این آدم هایی که قیافه های عجیب و غریب دارند و بهشان می گویند شیطان پرست بخرم. فکر می کنم که آن ها انصافشان بیشتر باشد از سیروس خان مقدم!

 

پاورقی:

(1) کارگردان ها و مربیان فوتبال و بعضا های دیگر, وقتی کمی سنشان بالا می رود حتما باید پسوند خان را به آخر اسمشان اضافه کرد!!

(2) از مهمترین عوامل تاثیر گذار این سریال الیاس, خانم بردیا , پری , رز قدیانی و به خصوص پیربابا را می توان نام برد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 17:40  توسط هیات تحریریه  | 

از آن روزی که توی نیویورک با آن سخنرانی دل مردم ایران را(به جز آن ها که اصلا دل ندارند!) شاد کردی, می خواستم برایت نامه بنویسم. می خواستم بگویم کلی احساس غرور کردیم ما.(حالا بماند اینکه بعضی ها آن قدر تواضع دارند که هیچ وقت احساس غرور نمی کنند!) می خواستم خسته نباشید بگویم به تو. می خواستم بگویم که خدا خیرت دهد. می خواستم بگویم که دوستت دارم , ولی...

آقای رئیس جمهور می خواسم بگویم که دوستت دارم ولی چند روزی است یک جمله فکرم را مشغول کرده است. جمله پسر کوچک عذرا خانم همسایه مان وقتی آن روز سر سفره ناهار , ماکارونی که مامان گوشت چرخ کرده ریخته بود توی آن را می خورد و دائم می گفت: چقدر سویای توی غذای خونه شما خوشمزه است!

می خواستم بگویم دوستت دارم ولی نمی دانم چطوری یواشکی از خانه بیرون بزنم تا اشک های گوله گوله ی زهرا خانم , دوست مادرم را که هر روز پیش مادرم از سختی های زندگی بعد از به زندان افتادن شوهرش به خاطر دیه, تعریف می کند را نبینم و از اینکه نمی توانم کاری بکنم شرمنده نشوم!

می خواستم بگویم دوستت دارم ولی دیگه طاقت ندارم هر روز مریم, دختر هفت ساله اکبرآقا بقال را ببینم که عین شمع دارد آب می شود و اکبر آقا فقط توانسته هفتصد و پنجاه هزار تومان از چهار میلیون تومان خرج عمل قلب مریم را جور کند!

می خواستم بگویم دوستت دارم ولی جواب آن پسرک سر کوچه را چه بدهم که هر روز به خاطر دویست تومان کلی التماس می کند که کفشهایم را واکس بزند, در حالی که کفش های من اصلا واکس خور نیست!

می خواستم بگویم دوستت دارم, ولی....

راستی پسر عذرا خانم , زهرا خانم , مریم دختر اکبرآقا, و آن پسرک واکسی, همه به من گفته بودند که اگر برایت نامه نوشتم بگویم آن ها هم دوستت دارند و برایت دعا می کنند.

حالا اینکه همه این سختی های ما اصلا در برابر سختی هایی که تو می کشی از دست این به اصطلاح منتقدین , خیلی ناچیز است را ما خودمان می دانیم ولی, ولی زودتر کاری کن برای آن ها که منتظرند!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 17:38  توسط هیات تحریریه  | 

اولی غمگین و ناراحت: چرا امروز این قدر تنهاییم ما!؟ دومی با اندوه : من هم نمی دانم. اولی با بغضی در گلو : حالا جواب آن همه آدم که نشسته اند منتظر ما را چه بدهیم؟ دومی با حسرت : من که جز شرمندگی چیزی ندارم بگویم. اولی با چشمانی پر از اشک : چرا این قدر همه بی توجه شده اند به ما؟ حالا چرا این قدر همه نامهربان شده اند این روزها؟ دومی سر به زیر انداخته : نمی دانم, ولی فکر کنم کم کم باید عادت کنیم به این تنهایی توی این خزان مهربانی که حالا مدت ها است زودتر از خزان طبیعت فرا رسیده!

آن روز تا شب کلی برای هم گفتند و شنیدند؛ ولی هیچ کس صدای آن دو را نشنید.

این ها درد دل های دو اسکناس 200 تومانی و 500 تومانی بود درون صندوقی شیشه ای روی میز کوچکی در گوشه میدان, که رویش نوشته بود : جشن عاطفه ها!

من هم فقط ایستادم و لب خوانی کردم. آخر صدای آن ها گم شده بود در هیاهوی آمد و رفت قلب های سنگی سوار بر غول های آهنی عصر مدرنیته!

این ها را بعد از سر زدن به چندجایی توی شهر نوشتم. ولی نمی دانم آن روز چند جا و چند بار این حرف ها تکرار شدند درون صندوق های شیشه ای که رویشان نوشته شده بود : جشن عاطفه ها!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 17:37  توسط هیات تحریریه  | 

بعد از اینکه تصمیم گرفتیم یک کمی رها بشویم از این روزمرگی که مدت ها است یقه ما و خیلی ها را سفت چسبیده و رها نمی کند , با کلی زحمت توی این قحطی آدم های عجیب و غریب پای کار و با وجود اینکه به شدت از کمبود Money ( که زیربنای پیشرفت و توسعه به شمار می رود این روزها !) رنج می بردیم ,  خلاصه یا علی گفتیم و عشق آغاز شد.

شماره اول نشریه فانوس عزیزمان را که منتشر کردیم , بعضی از این دوستان ارزشی مان که کمی غرور و احساساتشان درد گرفته بود! , با نگاههای چپشان ( که دعا می کنم عیب از  عینکشان باشد نه چشمانشان! ) و با غرولندهایشان هنگامی که از کنارمان می گذشتند و با بیان احکام شرعی نشریات دانشجویی و با .... , کلی ما را مورد محبت و عنایت قرار دادند. ما هم (از آن جا که عزممان جزم تر از این حرف ها بود! ) با روحیه ای مضاعف در حالی به شماره هفت رسیدیم که هر شماره باید از هفت خان رستم ( یا هفت رستم خان ! ) می گذشتیم.

تا اینکه کف گیرمان به ته دیگ خورد. آخر از دست این تورم , دیگر پول های تو جیبی که پدرمان می فرستاد برایمان کفاف خرج خودمان را هم نمی داد چه برسد به مخارج فانوس عزیزمان . ما نه مثل تشکل های ارزشی مان! به منابع لایزال مادی و معنوی بعضی سازمان های ارزشی! وصل بودیم و نه از پیگیری توی دانشگاه و وزارت دلسوز البته فقیر علوم , تحقیقات و فناوری به نتیجه رسیدیم.

دور هم نشستیم و قلک هایمان را شکستیم و با پول توی آن ها فقط توانستیم یک مقوا بخریم و یک چسب و یک قیچی و کمی سوزن! تا به یاد سال های نوجوانی مان برویم سراغ روزنامه دیواری!  

اگر دوست داشتید شما هم می توانید بیایید.

Email : faanoos.magazine@yahoo.com

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 21:13  توسط هیات تحریریه  | 

چند وقتی بود با خودم فکر می کردم که توی این تاریکی روزگار تجدد که از پس پنهان شدن آفتاب عالمتاب پشت ابرهای غیبت به وجود آمده , چه کار کنیم با این همه بیراهه در مسیر زندگی , ما که پیاده توی راه زندگی قدم گذاشته ایم.

حالا ما که نمی خواستیم مثل خیلی ها که سوار بر قطار فرهنگ (یا همون فرنگ) با سرعت ADSL2 توی دالانهای تاریک غفلت به سوی ناکجا آبادی در غرب می روند , سفر کنیم, همه اش ترس از این داشتیم که مبادا توی این ظلمت به بیراهه برویم!

ما که نه می خواستیم مثل این وری ها که تندی آتششان فرهنگ را خانه مان سوز کرده است! و نه مثل اون وری ها که برای رهایی از ظلمت کبریت روشنی برگزیدند و کورسوی نورشان خیلی زود به تاریکی بردشان! , طی طریق کنیم , بعد از کلی تفکر و تدبر و تامل و تعمق و تعقل و .... تصمیم گرفتیم فانوس به دست ادامه راهمان را برویم.

ما که دیگر از بازی های تکراری این وری ها و اون وری ها خسته شده ایم , فکر کنم بس باشد همین نور کم فانوس برای گریز از سیاهچاله های تاریک و عمیق مدرنیته در مسیرمان.

تمام خوبیش به این است سوخت فانوس ما نفت و بنزین و گازوئیل نیست که مشکل سهمیه بندی پیدا کنیم! نور فانوس ما قرار شد که از ایمان و معرفت و عشق و اراده باشد.

من که فکر می کنم هر جا که باشیم, فانوسمان با همین سوخت روشن بماند تا در آمدن آفتاب عالمتاب از پس ابرهای غیبت. مگر اینکه ایمان و معرفت و عشق و اراده را هم سهمیه بندی کنند. چیزی که بعضی ها ادعایش را دارند این روزها!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 5:6  توسط هیات تحریریه  |